تبليغاتX
*** دهکده عشــــق *** - یا خود خدا

*** دهکده عشــــق ***

یا خود خدا

 

   داستان درباره ي يك كوهنورد است كه ميخواست از بلندترين كوهها بالا برود.

 

او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود ميخواست ، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

 

 شب، بلندي هاي كوه را تماما در بر گرفته بود و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود . اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .

   

 همانطور كه از كوه بالا ميرفت ، چند قدم مانده به قله کوه ، پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد، از كوه پرت شد .

 

در آن لحظات ترس عظيم ، همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

   

 اكنون فكر ميكرد مرگ چقدر به او نزديك است .

 

   ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش محكم  شدو فقط طناب اورا نگهداشته بود.

 

در اين لحظه سكون چاره اي برايش نماند ، جز آنكه فرياد بكشد : "خدايا كمكم كن ".

   

  ناگهان صداي پر طنيني که ازآسمان شنیده میشد  جواب داد : " از من چه ميخواهي ؟".

  

   مرد گفت : " اي خدا نجاتم بده !

 

 صدا گفت: " آیا واقعا باور داري كه من ميتوانم تو را نجات بدهم ؟

 

    مرد پاسخ داد " البته كه باور دارم ".

 

صدا گفت:" اگر باور داري ، طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ".

  

 یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نيروبه طناب بچسبد .

 

    گروه نجات ميگويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كرده اند . بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود.

 

واو فقط يك متر از زمين فاصله داشت

   

  و شما چقدر به طنابتان وابسته اید ؟ آيا حاضریدآن رارها کنید؟

  

   در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد.

  

   هرگز نبايد بگوييدكه او مارا فراموش كرده و يا تنها گذاشته است . هرگز فكر نكنيد كه او مراقب ما نيست .

 

    به ياد داشته باشيم كه او همواره ما را با دست راست خود نگه داشته است .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط نیا یش  |