دشت
یکی بازی به بازی گفت در دشت / که تا کی کوه و صحرا می توان گشت؟
چرا ناریم سوی شهر پرواز / که با شه زادگان باشیم دمساز؟
گهی باشیم انیس بزم شاهان / گهی هم صحبت زرین کلاهان
به شبها شمع کافوری فروزیم / به روزان با شهان اسفند سوزیم
جوابش داد آن باز نکو رای / که ای نادان دون همت سرا پای
تمام عمر اگر در کوه ساران / جفای برف بینی ، جور باران
کشی در هر نفس صد گونه خواری / ز چنگال عقابان شکاری
بسی بهتر که در تخت زر اندود / دمی محکوم حکمی بایدت بود
قناعت جنتی با تلخ و با شور / به از نوش و عسل با نیش زنبور
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط نیا یش
|
