تبليغاتX
*** دهکده عشــــق ***

*** دهکده عشــــق ***

ادعونی استجب لکم

 

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال كار گفتگوي جالبي بين آن ها در گرفت.

آن ها در باره موضوعات و مطالب مختلف صحبت كردند.

وقتي به موضوع خدا رسيدند، آرايشگر گفت : "من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد."

مشتري پرسيد : "چرا باور نمي كني؟"

" كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مردم مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شدند؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت. نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه مي دهد اين چيز ها وجود داشته باشد."

مشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد ، چون نمي خواست جر و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين كه مرد از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده، ظاهرش كثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت : مي داني چيست؟ به نظر من آرايشگر ها هم وجود ندارند.

آرايشگر به تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اينجا هستم. من آرايشگر هستم. من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.

مشتري با اعتراض گفت :نه آرايشگر ها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است، با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.

نه بابا آرايشگر ها وجود دارند ! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.

مشتري تاييد كرد: دقيقا نكته همين است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

یا خود خدا

 

   داستان درباره ي يك كوهنورد است كه ميخواست از بلندترين كوهها بالا برود.

 

او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود ميخواست ، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

 

 شب، بلندي هاي كوه را تماما در بر گرفته بود و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود . اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .

   

 همانطور كه از كوه بالا ميرفت ، چند قدم مانده به قله کوه ، پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد، از كوه پرت شد .

 

در آن لحظات ترس عظيم ، همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

   

 اكنون فكر ميكرد مرگ چقدر به او نزديك است .

 

   ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش محكم  شدو فقط طناب اورا نگهداشته بود.

 

در اين لحظه سكون چاره اي برايش نماند ، جز آنكه فرياد بكشد : "خدايا كمكم كن ".

   

  ناگهان صداي پر طنيني که ازآسمان شنیده میشد  جواب داد : " از من چه ميخواهي ؟".

  

   مرد گفت : " اي خدا نجاتم بده !

 

 صدا گفت: " آیا واقعا باور داري كه من ميتوانم تو را نجات بدهم ؟

 

    مرد پاسخ داد " البته كه باور دارم ".

 

صدا گفت:" اگر باور داري ، طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ".

  

 یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نيروبه طناب بچسبد .

 

    گروه نجات ميگويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كرده اند . بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود.

 

واو فقط يك متر از زمين فاصله داشت

   

  و شما چقدر به طنابتان وابسته اید ؟ آيا حاضریدآن رارها کنید؟

  

   در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد.

  

   هرگز نبايد بگوييدكه او مارا فراموش كرده و يا تنها گذاشته است . هرگز فكر نكنيد كه او مراقب ما نيست .

 

    به ياد داشته باشيم كه او همواره ما را با دست راست خود نگه داشته است .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط نیا یش  |