تبليغاتX
*** دهکده عشــــق ***

*** دهکده عشــــق ***

آفـــــــــتاب می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

پرنده فقط یک پرنده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

عاشـــــــــــقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

سـرودی برای مادران

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

سا ده دل

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

بی کـــــــــــــرانه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

مرداد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

سرگذشت گــل غم

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

آفتـــاب پرســـت

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

گـــل امـــید

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

مــــــعــــراج

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

پـــرســـتو

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

غــــــــــروب پایــیز

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

دیوانه

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

وعده ما لب دریا

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

شقایق

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

چرا باید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

هدیه

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

درد دل با دل

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

سفـر

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

خواب تلخ

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

رســـم زمـــونـــه

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

شبهای گلوبندک

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

بارون دل

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

نیا یش

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

برتر از پرواز

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

صدای پای خدا

كه از بهارگوش کن انگار صدای پای خدا میاد..  بايدعبور حادثه را از دفتر خاطره هامون و خطوط حزن را از پيشانيمون پاک کنيم تا صدای پرنده نلرزه ورگه های سبز زمين دچار شک نشن و شکوفه های سيب ناتمام نمونند نکنه يه وقت بهار در اومدن دوبارش تاخير کنه .................... ما  چیز زيادي نميخوايم اصلا از بهار همين نسيم گاهگاه که موهای تو رو و دل و دست منو پريشون ميکنه برا مون غنيمته

نویسنده : یک دوست

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

تعبیر آزادی

هزار سال است که خواب ديدن ما هم به خواب رفته است. و گاوهای لاغر و چاق در بيداريمان پرسه ميزنند. يوسف در انتظار تعبير آزادی است و کليد رهايی در چاه برادران ديگر بوی هيچ پيراهنی شفا بخش چشم پدر نمی شود و نه تو نه من نه آهنگ قدمهايي كه هزار سال پيش خواب ديده اند از انتهاي كوچه مي آيد نه هيچكس بيداري را به مردمک چشمانی نمی بخشيم که سويشان را باد با خود به آنسوی سالها برد و بنيامين محکوم به گريه است تا ابد.

شاعر:یک دوست

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

دلواپسی

دلواپسيهايم
امروز باز دلواپسيهايم رابا خود به خيابان آوردم
در اتوبوس
کنار پنجره
برای بار هزارم از خودم می پرسم
عبور من از اين همه ترديد چگونه خواهد بود؟
- چهار راه-
چراغ رابطه قرمز است
پسرک بادکنک فروش از پياده رو می گذرد
بادکنکی در دستش می ترکد
آن سوتر
پشت درخت
دخترک گل فروشی ريز ريز می خندد
و شاخه گل سرخی راپشت سرش قايم می کند
چراغ سبز می شود
و من عبور می کنم
به خانه ميرسم
دلواپسيهايم را سر چهارراه
زير درختی چال کرده ام

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

یک اتفاق بود

هزار و يك حرف براي نگفتن
پشت اين چراغ
سر همين چهارراه هي هميشه سر راهمان سبز
قرمز
قرمز
قرمز
هق هق های ناگزير را بي دليل ريسه مي روند حرفها
دلم مي سوزد...
هميشه بهانه اي براي غصه خوردن دارد
و تمام ابرهاي استراتوس جهان توي چشمهايش لانه کرده اند
مادرم
ته گرگ و ميش هر نگاهش
هول و ولاي مبادايي موج مي زند
که انگار هميشه همين نزديكي است حادثه
ولبخند تقيه است
تا خواب خوش حرام ..
و تقدير ،لابلاي هر هجای گريه خنده هايش
سيلاب وار روان شود
تا انتهای رگهاي تجسدم
.....
دلم براي كارگر شمالي و پارك لاله اش مي سوزد
كه زير قدمهايم گز مي شوند
وهيچ كاري ازدستشان بر نمي آيد
واين تشتك پپسي كه هي لگد مي شود
...
باشد
باشد
صاف توي چشمهايت نگاه مي کنم
ومي گويم:
يک اتفاق بود
اين راه رفته تا کجا
با کفش هاي تا به تا
که هي بزرگ شد پا و تنگ شد کوچه
وايمان من
که تا آمدم خبر شوم انگار دير بود
جا ماند آن نگاه
گم شد طنين آن صدا
در ناکجاي سال
ارديبهشت با کوله بار راز و راز وراز
تا انتهاي چله سرما دويده بود
يک لحظه بود سال
و وصله ناجور برف بود
کودک تنهاي تير ماه
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

روشنایی چشمهایت

روشناي چشمهايت
خواستم بپرسم
كي به خانه ميرسيم؟
خانه تويي
خانه منم
خانه ماييم در مسير
توبلند بالادر اوج
من هميشه در حضيض
بالا بلند
روشناي چشمهايت را ا
ز پيش پاهايم مگير
كوچه تاريك است و دست انداز
راه طولانيست

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

من نور می شوم

دستم را اگر نگرفته بودی

چگونه می آموختم

در غیبت خورشید هم

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین ، میانه ی میدانم آرزوست

مولوی

حقیقت دارد که تو می‌توانی

با دست‌های من

سه تار قلم مو را بنوازی

و نُت‌های رنگ پریده را

فیروزه‌ای کنی

( باید بسیار زیسته باشی

که این همه از آسمان

آکنده‌ای)

حقیقت دارد که من می توانم

با شعر های تو

با باران مشاعره کنم

و بند نیایم

( باید بسیار گریسته باشم

که این همه در واژه های تو

غوطه‌ورم‌)

تا من بنفشه ها را

میان شب های زمستان

قسمت کنم ،

تو یک خوشه انگور به صدایت

تعارف کن

خطی از شعرهایت را که بخوانی ،

سال ، تحویل می شود

حقیقت دارد که در حضور تو

بودن

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین ، میانه ی میدانم آرزوست

مولوی

حقیقت دارد که تو می‌توانی

با دست‌های من

سه تار قلم مو را بنوازی

و نُت‌های رنگ پریده را

فیروزه‌ای کنی

( باید بسیار زیسته باشی

که این همه از آسمان

آکنده‌ای)

حقیقت دارد که من می توانم

با شعر های تو

با باران مشاعره کنم

و بند نیایم

( باید بسیار گریسته باشم

که این همه در واژه های تو

غوطه‌ورم‌)

تا من بنفشه ها را

میان شب های زمستان

قسمت کنم ،

تو یک خوشه انگور به صدایت

تعارف کن

خطی از شعرهایت را که بخوانی ،

سال ، تحویل می شود

حقیقت دارد که در حضور تو

بودن

همیشه از نبودن زیبا تر است .

زمستان هشتاد و سه

همیشه از نبودن زیبا تر است .

زمستان هشتاد و سه

می شود خندید ؟!

صدایت که ببارد

یک قطره ماه هم

در کاسه ی آبم بیفتد

کافی ست :

من نور می شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

شقشقیه

التماس ناشناسي ، بوسه دزديد از تن ام

اژدها شايد برويد از نژادي كه من ام

سنگر عادم ولي تشويش، فتح ام كرده است

اين وزش ها زهر خواهد كرد خون را در تن ام

آتش من گل نخواهد كرد خواب ام خير نيست

هرچه سنگ تيشه خوردن را به سينه مي زنم

شاهدم چيزي كه باب سوختن باشد تويي

بعد كشتارم تبر را بسته اي بر گردنم

رد من در بي نشاني هاست كشف ام ساده نيست

خضر غربت تا ابد سبزست در پيراهن ام

مي رسي اما به گرداب و نهنگ و خشم آب

ذكرشان نام تو بود آماده باش اي همگن ام

لعنت و لعنت همين ميراث پشتاپشت ماست

هر قدر پيشينه ام را نبش كرده بهمن ام

...

...

آتشي درباطن ام راه مرا گم كرده است

گرچه تا امروز تاريك ام ... نگو اهريمن ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

رویا

 در حوالي من باش

سبزي جاي خالي من باش

شكل آينه ها كه مات ام برد

پاسخ بي سوالي من باش

بي تو ماندم ، خزه مرا پوشاند

باز تاب زلالي من باش

من و اينجا ، به هم نمي خوانيم

شوكت بي مثالي من باش

من به تابوت زنده مي مانم

رجعت احتمالي من باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

غزل خداحافظی

سيرم – از ديدارتان سيرم – نمك نشناس ها

خسته ام كرديد، برگرديد اين نسناس ها

دستتان رو شد، چه می خواهيد ديگر؟ بس کنيد

شرمتان کو؟ دست برداريد از عباس ها

بوی کوفه - بوی گنداب خيانت - می دهيد

گرچه می گوييد از عطر بليغ ياس ها

چشم هاتان آبيار آبروی رفته نيست

می شناسم اشک را از اين بدل الماس ها

کاسبان ورشکسته!‌ فکر نقش تازه ايد؟

از فورش واژه ها در پوشش احساس ها؟

در تنور شهرت خود نان شهوت می پزيد

از لب گندم شنيدم، گفت:‌وای از داس ها!

در مدار صفر می گرديد - حتی زير صفر -

با چه می سنجيد خود را؟ با همين مقياس ها؟

ذهن های کرم خورده! از زبان بازی چه سود؟

شعر هم مال شما ... ای دلخوشان لاس ها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

ممنوع

آغاز

نه!

هرچه غير پايان ممنوع

گل، هرگز!

جز رويش سيمان ممنوع

اين کوچه تنگ

تا ابد بن بست است

انديشه

راهی

به خيابان ممنوع

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

آخرخط

به آخر رسیده است
وگرنه این قوسی که به کمرت داده ای
بی هیچ نیست
خم شده ای تا ابتدایی ترین سنگ نقاشی
و فرودت در اولین نقطه
وقتی
درباز ماند
و تو خال نارنجی ای شدی بر یکی از بال های این فسیل پروانه
و شیاری سبز
بر این خاکستری سیاه ترک خورده
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

حـــــــــراج

چوب حراج زده ام بر مالم٬

 دست در جیبت کن٬

 پول خردهایت را بشمار٬

 شاید اندکی بیش نیست٬

 اما...

 شعر من ارزان است ٬

 به ریالی از عشق و محبت٬

 می توانی بخری تمام احساسم را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

هوای دل

دیری است بر سر آسمان دلم هوا ابری است٬

 نه جایی برای باریدن دارم٬

 و نه نسیمی می وزد که ابرها را ببرد٬

 موج اشکهایم بر دلم می کوبد٬

 و پشت پلکهایم سیلی از خون جاری است٬

 ترسم این دلم آخر بشکند٬

 و سیل اشک ببرد مرابا خود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

یک روایت...

حضرت علی (ع) از ابا عبدالله حسین(ع) سوال فرمودند:

ــ ای پسرم چه چیز آدمی را آقا و بزرگوار می کند؟

حسین(ع) پاسخ داد:

ــ نیکی کردن به خانواده و خویشاوندان و تحمل در برابر حوادث.

پرسید:

ــ غنا و ثروت چیست؟

جواب داد:

ــ کم کردن آرزوها

پرسید:

ــ فقر چیست؟

جواب داد:

ــ طمع ورزیدن و ناامیدی از موفقیت.

پرسید:

ــ پستی چیست؟

جواب داد:

ــ پستی انسان در آن است که هر چیز را برای خود بخواهد و خویشتن

 را تسلیم شادمانیها کند.

پرسید:

ــ زشتی چیست؟

جواب داد:

ــ در این که فرمانبر با فرماندهش دشمنی ورزد یا باکسی که بر سود و

 زیانش حکم می کند پنجه درافکند.

این روایت حاوی نکات بسیار ارزشمندی است که اگر در زندگی به کار گیریم٬

قطعآ زندگی شیرین و آسانتر می شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

خاکستریست

باز بوی باورم خاکستريست

واژه های دفترم خاکستريست

پيش از اينها حال ديگر داشتم

هر چه ميگفتند باور داشتم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

بارون

گفته بودی بارون سهم لحظه های شیدایی دله.

(یادت می آد؟) گفتی بهم که بارون معجزه است. بارون مرداد ...

نمی دونم با اون چشما چه جوری معجزه رو باور کرده بودی.

 

نمی دونم . من فقط یه روز صبح بیدار شدم.

یه صبح بهار . دیدم خیلی عاشقم.

دیدم از لای بعضی نگاه ها می شه ایمان اورد.

من دیدم که می شه خیلی ساده حرف زد.

من دیدم همیشه لازم نیست بیافتم دنبال کلمه ها...

گاهی هم باید بذارم هر چی می اد .... خودش بیاد ...

 

دیدم لازم نیست منم نویسنده و شاعر باشم.

من می تونم خودم باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

بهترین هدیه

بهترين هديه برايم

           سبدی بوددرآن

  شاخه ای ازگل ياس

            که تواز باغ گلت به تمنای نگاهی چيدی

قسمت نشد تادر کنارهم بمانيم

    قسمت نشد تادرهوای هم بميريم

  ای يار عاشق ازجدای ناگزيرم

قسمت نشد غمگين ترين آوازخود رادرخلوت چشمانت بخوانم

  صد سوز پنهان مانده مانده درسازم که يک شب باگريه در چشمان گريانت بخوانم

 ازمن گرفته اند حسودان مسير عشق را ديگر کجا قدم گذارم

                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

گل آیینه مهرو صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

رویا

گل به گل سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند(هستند)
رفته ای اينك و هر سبزه وسنگ در تمام در و دشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز ميگردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام ميگيرد

و چه روياهايي !
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها ،
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ؟ چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من وبي بر گرديد
دل من ميسوزد ،
كه قناريها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
– آه كبوترهارا …
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
**
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم ،
-ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد،
- كه مرا ،
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من ميبخشد ،
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر برجسته يي از زندگي من هستي
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

بزخیز

پری کوچک غمگين برخيز
که صدا منتظر است
و صداقت تنهاست
آسمان بغض غريبی دارد
روی هر پنجره تصوير غم و تنهايی است..............
پری کوچک غمگين برخيز

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

عشــــــــق

عشق ميوه ی زمان است

               و اعتبار حريمش به پيشينه ای است

                                    دادن ، گرفتن ، خنديدن و گريستن

 

عشق شاخساری ست که بی درنگ

                            به شکوفه نمی نشيند

                                   و دير زمانی می گذرد تا گلستانی شود

                                                                 سرشار از عطر و رنگ

 

و هيچ معنايی بجز ايمان ندارد

                        ايمان و اعتماد به کسی ، به چيزی

                                            و پيوسته همسفر اشتياق است

                                                      به تلاش و کار ،به تحمل و شادمانی .

 

و آنگاه که عشق جامه ی ايثار به تن کند

                   کم بهاترين حاصل آن رضايت و سرشاريست

                                                        و اين پاداش آنی ست که

                                                                به فراسوی وجود خويش راه دارد

                                                                       و هميشه آسانتر ببخشد تا که فراچنگ آرد .

 

عشق آنست که

         با همه توان خويش ديگران را ياری کنی

                                 تا به رويای خود واقعيت بخشند

                                     و دنيايی صميميت و تکاپوست به شنيدن و ادراک  

                                                       و از آن پس ، انجام هر آنچه که بتوانی

                                                                           و اندوختن آنچه که شايسته باشد .

 

 که درخت زندگی ديگران سرشار ميوه های شادمانی و

                                                   امنيت و نيک بختی شود

                                                                       و گاه درد است .

 

عشق سفری بی منتهاست در امتداد نياز ديگران

                 و شايسته آنکه بکوشد ، بنيوشد و دل را بگسترد

                                                         به ادراک آنچه می گويند

                                                             و آنچه ناگفته در دل نهان می دارند

                                                                                  که توان گفتنشان نيست  .

 

عشق پايبند هيچ نباشد

           و چون اصيل و بايسته آيد

                      خويشتن را به هديه ارزانی کند

                                                   بی چشم پاسخی .

 

عشق ناهمگونی را می پذيرد

                  و طغيان گه گاه و نابجای احساس را

                                        گاه چنين شود که فرسنگها فاصله

                                                                        در ميان افتد

 اما عشق را پيوسته تعهد باشد

                       که دريای ايمان است و

                                            کوه بردباری .

 

عشق توان و شوق رهايی از خويشتن است

                                  و آیینه ی آتش و آب است

                                              به گرمای محبت و بی رنگی  دم سردی .

 

عشق به قامت پر شکوه خويش

                 هيچ کس را دست نا اميدی برسينه نگذارد

                             و نخستين است که شوق آفريند و هم واپسين

                                                                            که شماتت کند .

 

   و عشق پيمانی ست

                 که نان شادمانی و رويش و سرشاری را

                                         میان تو و ديگران تقسيم کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

زندگی

اگر زندگی همين است که من می گريم
همين شب های بی مهتاب بی انتها
که ستارگان آسمانش
در آرزوی رسيدن به خورشيد
پارو کشان رنج را می سرايند
وسمفونی جير جيرک های رانده شده از بهشت را
تقديم می کنند
اگر زندگی همين است که من
ضجه هايش را تسبيح می گردانم
وخمره خمره مست می نوشم
اگر زندگی همين است
پس مرا در آغوش مرگ بگذاريد.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

کاش می شد

کاش مي شد با تو بود 

  کاش مي شد تا ابد

  درميان دستهايت چون قناري

  بال و پر برهم نهاد و پرنزد

  ازاسارت ياجدايي دم نزد 

  کاش مي شد باتوبود

  کاش مي شد باتو ازعشق واميد وآرزو 

                                                   ازصداقت هاسرود

 کاش مي شد شعرتلخ زندگي

  باترنم هاي شيواي توشيرين ترشود

 کاش مي شد خنده ي صبح وسکوت ماهتاب

  باکلامت پرطراوت ترشود

  اين زمان دورازتو بافريادها 

                         باسکوت واشک وآه

اين چنين گويم به خود :

                                        کاش مي شدباتوبود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

غــــزل

هر بار خواست چای بريزد نمانــد ی

رفتی و باز هم به سکوتش نشانــدی

تنها دلش خوش است به اينکه يکی دوبار

رفتی و باز هم به سکوتـــش نشاندی

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلويش چــپاندی

ديشب تمام شهر پر از جوجه فــنچ بود

گفتند بــاز روسری ات را تکانـــد ی

خــواهند مرد بعد تماشای رقــص تو

مشتی نهنگ که لب ساحل کشاندی

بدبخــت من فلک زده من بدبيــار من

امروز عــصر چای ندارم تو ماند ی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط نیا یش  |