نویسنده : یک دوست![]()
![]()
![]()
شاعر:یک دوست![]()
![]()
![]()
چگونه می آموختم
در غیبت خورشید هم
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین ، میانه ی میدانم آرزوست
مولوی
حقیقت دارد که تو میتوانی
با دستهای من
سه تار قلم مو را بنوازی
و نُتهای رنگ پریده را
فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی
که این همه از آسمان
آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم
با شعر های تو
با باران مشاعره کنم
و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم
که این همه در واژه های تو
غوطهورم)
تا من بنفشه ها را
میان شب های زمستان
قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت
تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،
سال ، تحویل می شود
حقیقت دارد که در حضور تو
بودن
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین ، میانه ی میدانم آرزوست
مولوی
حقیقت دارد که تو میتوانی
با دستهای من
سه تار قلم مو را بنوازی
و نُتهای رنگ پریده را
فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی
که این همه از آسمان
آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم
با شعر های تو
با باران مشاعره کنم
و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم
که این همه در واژه های تو
غوطهورم)
تا من بنفشه ها را
میان شب های زمستان
قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت
تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،
سال ، تحویل می شود
حقیقت دارد که در حضور تو
بودن
همیشه از نبودن زیبا تر است .
زمستان هشتاد و سه
همیشه از نبودن زیبا تر است .
زمستان هشتاد و سه
می شود خندید ؟!
صدایت که ببارد
یک قطره ماه هم
در کاسه ی آبم بیفتد
کافی ست :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من نور می شوم
اژدها شايد برويد از نژادي كه من ام
سنگر عادم ولي تشويش، فتح ام كرده است
اين وزش ها زهر خواهد كرد خون را در تن ام
آتش من گل نخواهد كرد خواب ام خير نيست
هرچه سنگ تيشه خوردن را به سينه مي زنم
شاهدم چيزي كه باب سوختن باشد تويي
بعد كشتارم تبر را بسته اي بر گردنم
رد من در بي نشاني هاست كشف ام ساده نيست
خضر غربت تا ابد سبزست در پيراهن ام
مي رسي اما به گرداب و نهنگ و خشم آب
ذكرشان نام تو بود آماده باش اي همگن ام
لعنت و لعنت همين ميراث پشتاپشت ماست
هر قدر پيشينه ام را نبش كرده بهمن ام
...
...
آتشي درباطن ام راه مرا گم كرده است
گرچه تا امروز تاريك ام ... نگو اهريمن ام![]()
![]()
![]()
![]()
سبزي جاي خالي من باش
شكل آينه ها كه مات ام برد
پاسخ بي سوالي من باش
بي تو ماندم ، خزه مرا پوشاند
باز تاب زلالي من باش
من و اينجا ، به هم نمي خوانيم
شوكت بي مثالي من باش
من به تابوت زنده مي مانم ![]()
![]()
![]()
![]()
رجعت احتمالي من باش
سيرم – از ديدارتان سيرم – نمك نشناس ها
خسته ام كرديد، برگرديد اين نسناس ها
دستتان رو شد، چه می خواهيد ديگر؟ بس کنيد
شرمتان کو؟ دست برداريد از عباس ها
بوی کوفه - بوی گنداب خيانت - می دهيد
گرچه می گوييد از عطر بليغ ياس ها
چشم هاتان آبيار آبروی رفته نيست
می شناسم اشک را از اين بدل الماس ها
کاسبان ورشکسته! فکر نقش تازه ايد؟
از فورش واژه ها در پوشش احساس ها؟
در تنور شهرت خود نان شهوت می پزيد
از لب گندم شنيدم، گفت:وای از داس ها!
در مدار صفر می گرديد - حتی زير صفر -
با چه می سنجيد خود را؟ با همين مقياس ها؟
ذهن های کرم خورده! از زبان بازی چه سود؟
شعر هم مال شما ... ای دلخوشان لاس ها!![]()
![]()
![]()
آغاز
نه!
هرچه غير پايان ممنوع
گل، هرگز!
جز رويش سيمان ممنوع
اين کوچه تنگ
تا ابد بن بست است
انديشه
راهی
به خيابان ممنوع
دست در جیبت کن٬
پول خردهایت را بشمار٬
شاید اندکی بیش نیست٬
اما...
شعر من ارزان است ٬
به ریالی از عشق و محبت٬
می توانی بخری تمام احساسم را![]()
![]()
![]()
نه جایی برای باریدن دارم٬
و نه نسیمی می وزد که ابرها را ببرد٬
موج اشکهایم بر دلم می کوبد٬
و پشت پلکهایم سیلی از خون جاری است٬
ترسم این دلم آخر بشکند٬
و سیل اشک ببرد مرابا خود![]()
![]()
![]()
![]()
ــ ای پسرم چه چیز آدمی را آقا و بزرگوار می کند؟
حسین(ع) پاسخ داد:
ــ نیکی کردن به خانواده و خویشاوندان و تحمل در برابر حوادث.
پرسید:
ــ غنا و ثروت چیست؟
جواب داد:
ــ کم کردن آرزوها
پرسید:
ــ فقر چیست؟
جواب داد:
ــ طمع ورزیدن و ناامیدی از موفقیت.
پرسید:
ــ پستی چیست؟
جواب داد:
ــ پستی انسان در آن است که هر چیز را برای خود بخواهد و خویشتن
را تسلیم شادمانیها کند.
پرسید:
ــ زشتی چیست؟
جواب داد:
ــ در این که فرمانبر با فرماندهش دشمنی ورزد یا باکسی که بر سود و
زیانش حکم می کند پنجه درافکند.
این روایت حاوی نکات بسیار ارزشمندی است که اگر در زندگی به کار گیریم٬
قطعآ زندگی شیرین و آسانتر می شود...![]()
![]()
![]()
![]()
باز بوی باورم خاکستريست
واژه های دفترم خاکستريست
پيش از اينها حال ديگر داشتم
هر چه ميگفتند باور داشتم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفته بودی بارون سهم لحظه های شیدایی دله.
(یادت می آد؟) گفتی بهم که بارون معجزه است. بارون مرداد ...
نمی دونم با اون چشما چه جوری معجزه رو باور کرده بودی.
نمی دونم . من فقط یه روز صبح بیدار شدم.
یه صبح بهار . دیدم خیلی عاشقم.
دیدم از لای بعضی نگاه ها می شه ایمان اورد.
من دیدم که می شه خیلی ساده حرف زد.
من دیدم همیشه لازم نیست بیافتم دنبال کلمه ها...
گاهی هم باید بذارم هر چی می اد .... خودش بیاد ...
دیدم لازم نیست منم نویسنده و شاعر باشم.
من می تونم خودم باشم.![]()
![]()
![]()
![]()
سبدی بوددرآن
شاخه ای ازگل ياس
که تواز باغ گلت به تمنای نگاهی چيدی
قسمت نشد تادر کنارهم بمانيم
قسمت نشد تادرهوای هم بميريم
ای يار عاشق ازجدای ناگزيرم
قسمت نشد غمگين ترين آوازخود رادرخلوت چشمانت بخوانم
صد سوز پنهان مانده مانده درسازم که يک شب باگريه در چشمان گريانت بخوانم
ازمن گرفته اند حسودان مسير عشق را ديگر کجا قدم گذارم
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق ميوه ی زمان است
و اعتبار حريمش به پيشينه ای است
دادن ، گرفتن ، خنديدن و گريستن
عشق شاخساری ست که بی درنگ
به شکوفه نمی نشيند
و دير زمانی می گذرد تا گلستانی شود
سرشار از عطر و رنگ
و هيچ معنايی بجز ايمان ندارد
ايمان و اعتماد به کسی ، به چيزی
و پيوسته همسفر اشتياق است
به تلاش و کار ،به تحمل و شادمانی .
و آنگاه که عشق جامه ی ايثار به تن کند
کم بهاترين حاصل آن رضايت و سرشاريست
و اين پاداش آنی ست که
به فراسوی وجود خويش راه دارد
و هميشه آسانتر ببخشد تا که فراچنگ آرد .
عشق آنست که
با همه توان خويش ديگران را ياری کنی
تا به رويای خود واقعيت بخشند
و دنيايی صميميت و تکاپوست به شنيدن و ادراک
و از آن پس ، انجام هر آنچه که بتوانی
و اندوختن آنچه که شايسته باشد .
که درخت زندگی ديگران سرشار ميوه های شادمانی و
امنيت و نيک بختی شود
و گاه درد است .
عشق سفری بی منتهاست در امتداد نياز ديگران
و شايسته آنکه بکوشد ، بنيوشد و دل را بگسترد
به ادراک آنچه می گويند
و آنچه ناگفته در دل نهان می دارند
که توان گفتنشان نيست .
عشق پايبند هيچ نباشد
و چون اصيل و بايسته آيد
خويشتن را به هديه ارزانی کند
بی چشم پاسخی .
عشق ناهمگونی را می پذيرد
و طغيان گه گاه و نابجای احساس را
گاه چنين شود که فرسنگها فاصله
در ميان افتد
اما عشق را پيوسته تعهد باشد
که دريای ايمان است و
کوه بردباری .
عشق توان و شوق رهايی از خويشتن است
و آیینه ی آتش و آب است
به گرمای محبت و بی رنگی دم سردی .
عشق به قامت پر شکوه خويش
هيچ کس را دست نا اميدی برسينه نگذارد
و نخستين است که شوق آفريند و هم واپسين
که شماتت کند .
و عشق پيمانی ست
که نان شادمانی و رويش و سرشاری را
میان تو و ديگران تقسيم کند .![]()
![]()
![]()
کاش مي شد شعرتلخ زندگي
باترنم هاي شيواي توشيرين ترشود
هر بار خواست چای بريزد نمانــد ی
رفتی و باز هم به سکوتش نشانــدی
تنها دلش خوش است به اينکه يکی دوبار
رفتی و باز هم به سکوتـــش نشاندی
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلويش چــپاندی
ديشب تمام شهر پر از جوجه فــنچ بود
گفتند بــاز روسری ات را تکانـــد ی
خــواهند مرد بعد تماشای رقــص تو
مشتی نهنگ که لب ساحل کشاندی
بدبخــت من فلک زده من بدبيــار من
امروز عــصر چای ندارم تو ماند ی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()