دروغ
این دروغ است دروغ
این فریب است فریب
مگر اندر پس هر شام سیه
ندمد صبح سپید؟
نماید روشن
همه جا را خورشید؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

از پرنده پرسيدم بزرگترين آرزويت چيست؟
گفت: آواز
او گفت تو چطور؟
گفتم: پرواز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
که بي دريغ
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه ي خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلب كاري اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
به گدايي به در خانه ي شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اي كشتي توفيق كجاست؟
كه در اين بحر كرم غرق گناه آمده ايم
دراز میکشيم کنار هم پس از عشقبازی
و ميان ما فاصلهايست
انگار دو کشتی بادبانی که سرکيٿاند
از خطوط بارگيريشان در آبهای تيره
که جدايشان میکند،
تنههاشان ،
شکاٿ برداشته از سرخوشیهای محض گردشها.
آنجا در آبیها
زير بادبانهايی که باد شبانهشان پرمیکند
از هوایي که لبريز عطر گلهاست و از نور ماه
بیآنکه يکیشان حتی در تلاش باشد
تا سريعتر از ديگری بادبان برکشد
و ٿاصلهی ميانشان
کم شود يا زياد شود.
شبهای ديگری هم هست که ما
بیاراده گرد میآيیم
دو کشتی باری روشن
درازکشيده کنار هم
با موتورهای خاموش، زير برجی ناشناس
و هيچ عابری بر تختهها نمیگذرد:
بر هر عرشه ارکستر ويولونی می نوازد
به اٿتخار موجهای روشن،
و دريا پراست از کشتیهای پير خستهای چون ما
که در تقلای رسيدن به ديگری غرق شدهايم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گل عزیز است غنیمت شمردیدش صحبت