تبليغاتX
*** دهکده عشــــق ***

*** دهکده عشــــق ***

دروغ

تو مپندار که بالای سیه رنگی نیست!
این دروغ
است دروغ
این فریب است فریب

مگر اندر پس هر شام سیه
ندمد صبح سپید؟
نماید روشن
همه جا را خورشید؟

                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

بار آخر

اين بار آخرت باشه به گريه‌هام مي‌خندي
پنجره‌رو باز مي‌كنم به روم اونو مي‌بندي
اين بار آخرت باشه كه باز منو سوزوندي
قهر دل بيرحمتو به اين دلم كوبوندي
اين بار آخرت باشه باهام رو راست نبودي
گفتم كه من اسيرتم گفتي كه كاش نبودي
اين بار آخرت باشه تو خواب نمي‌ديدمت
نگو كه بي ياد توام نگو نفهميدمت
اين بار آخرت باشه توي چشات نبودم
بازم تو رؤياهات بودي، اما باهات نبودم
اين بار آخرت باشه سلامتو ندادي
گفتم كه من ديوونتم اما تو گوش ندادي
اين بار آخرت باشه مي‌گي كه عشق كدومه
مي‌خوام كه عشق و ياد بدم به هر كي كه ندونه
اين بار آخرت نيست تو شعر من شكفتي
بخواي نخواي دوست دارم نگي يه‌وقت نگفتي


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

پرواز

 

از پرنده پرسيدم بزرگترين آرزويت چيست؟

گفت: آواز

او گفت تو چطور؟

گفتم: پرواز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

خدایا

فراوان از هراس و بیم ز نیرنگ و فریبانه
چو آن موج خروشانی به سوی ساحل و خانه

به میعاد گاه سست بنیان کز ماسه ها برجاست
چنان بی هوش می آمد کان همه فریاد بر می خواست

کین های و هوی تکراریست و کس ندارد درمانش
وز همه عالم آوردند نوش دارو و نکرد بنیادش

چون که جمله عالمان در سر آن خموش می ماندند
بر همه اسرار دنیا شعر نادانی می خواندند

های و هوی خود گم در حفره های ساحل می کرد موج
بر لب معشوقه اش بوسه ای از عشق می زد موج

کان همه علم و تلاش و نیرنگ نیست جز پوچی و خامی
کو توان عشق آرد زندگی بر هر جسم بی جانی
_________________
خداوندا خدايا مي خوام عاشق بمونم *** با شعرايي كه زيباست اينو براش بخونم

                

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

یادته؟

روزاي خيلي طلايي يادته روز ترس از جدايي يادته
دستمون تو دست هم بود يادته غصه هامون كم كم بود يادته
چشم نازت مال من بود يادته ديدن من قدغن بود يادته
روزگار قهر و آشتي يادته هيچ كس و جز من نداشتي يادته
روياهاي آسموني يادته قول دادي پيشم بموني يادته
روزاي بي غم و غصه يادته ببينم اول قصه يادته
عصر ابراز علاقه يادته خبر خوش كلاغه يادته
دست گرمت تو زمستون يادته شونه من زير بارون يادته
واسه خنده اجازه يادته اونا كه ميگفتي رازه يادته
شرطامون سر صداقت يادته تو مجازات خيانت يادته
دستاتو ميخوام بگيرم يادته راستي تو بي تو ميميرم يادته
واسه فال قهوه رو خوردن يادته روزي صد بار بي تو مردن يادته
پيش هم بوديم نزاشتن يادته اونا ما رو دوست نداشتن يادته
چيزي خواستيم از خدامون يادته مستجاب نشد دعامون يادته
چشمون زدند حسودا يادته چشامون شد مثل رودا يادته
گفتي ما بايد جدا شيم يادته گفتي بايد بي وفا شيم يادته
يه دفعه ازم بريدي يادته خط رو اسم من كشيدي يادته
گفتي عشق تو هوس بود يادته گفتي خوب بود ولي بس بود يادته
چشم من به چشمت افتاد يادته كاري كه دست دلم داد يادته
اما قول دادم به قلبم و خدا ديگه دل ندم به عشق آدما
حيف شعري كه نوشتم يادته شعر من بدم باشه زيادته

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

شعر بی دروغ

ما که اين همه براي عشق
                      آه و ناله ي دروغ مي کنيم


راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
                             که بي دريغ

خون خويش را نثار عشق مي کنند


از نثار يک دريغ هم
                            دريغ مي کنيم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

از پشت ابرها

 

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

محمد علی بهمنی

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم
.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم

از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم

رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم

تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

سبزه ي خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت

به طلب كاري اين مهر گياه آمده ايم

با چنين گنج كه شد خازن او روح امين

به گدايي به در خانه ي شاه آمده ايم

لنگر حلم تو اي كشتي توفيق كجاست؟

كه در اين بحر كرم غرق گناه آمده ايم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

احمد شاملو

دراز می‌کشيم کنار هم پس از عشق‌بازی
و ميان ما فاصله‌ايست
انگار دو کشتی بادبانی که سرکيٿ‌اند
از خطوط بارگيري‌شان در آب‌های تيره
که جدايشان می‌کند،
تنه‌ها‌شان ،
شکاٿ برداشته از سرخوشی‌های محض گردش‌ها.
آن‌جا در آبی‌ها
زير بادبان‌هايی که باد شبانه‌شان پرمی‌کند
از هوایي که لبريز عطر گلهاست و از نور ماه
بی‌آن‌که يکی‌شان حتی در تلاش باشد
تا سريعتر از ديگری بادبان برکشد
و ٿاصله‌ی ميان‌شان
کم شود يا زياد شود.

شب‌های ديگری هم هست که ما
بی‌‌اراده گرد می‌آيیم
دو کشتی باری روشن
درازکشيده کنار هم
با موتورهای خاموش، زير برجی ناشناس
و هيچ عابری بر تخته‌ها نمی‌گذرد:
بر هر عرشه ارکستر ويولونی می نوازد
به اٿتخار موج‌های روشن،
و دريا پراست از کشتی‌های پير خسته‌ای چون ما
که در تقلای رسيدن به ديگری غرق
شده‌ايم

                                              

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

گل عزیز است غنیمت شمردیدش صحبت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط نیا یش  |