تبليغاتX
*** دهکده عشــــق ***

*** دهکده عشــــق ***

ماه رخان جهـــان

مـاه رخــان جـهـان رحـم نـدارد دلشــان

                     بـاید از جان گــذرد هــرکه شود عاشقشان

روز اول که ســرشـتن زگل پــیکرشـان

                    سنگی اندر دلشان بــود که آن شــد دلـشــان

همــه جــای تــنـشـان نـازک الا دلـشان 

                           چاره ای نیست به جز دیدن و ول کردنشان

                                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

ضـــــر ب المثـــل ها

ضایع ترین روز روزی است که نخندیده ایم .     فرانسوی

ضربات کوچک درختان عظیم را از پای در می آورد .  انگلیسی

طمع به همه چیز از دست دان همه چیز است .  انگلیسی

ظلمتی مانند نادانی وجود ندارد . مصری

عجله کاری را که "احتیاط"قدغن کرده انجام می دهد .  چینی

عمارت بزرگ را از سایه اش و مردان بزرگ را از تعداد سخنانشان میتوان شناخت . چینی

"عشق" چون آتش با دود شروع میشود و با خاکستر تمام میشود .   عربی

عجیب ترین چیز در دنیا موفقیت احمق و شکست داناست .   عربی

"عادت" حس ششمی است که بر تمامی حواس غلبه می کند .  عربی

"عشق" را نمیتوان با پنهان کردن  پنهان کرد .   عربی

علاج واقعه قبل ار وقوع باید کـــرد .  فارسی

"عــلم " از بهر دین پروردن است نه از بــهر دنیا خوردن .  فارسی

عشق پاک و حقیقی چون " مه " است که نمیگذارد اطراف خوب دیده شود .  اسپانیولی

عاقل عفو می کند و احمق فراموش می کند .  ایتالیایی

                                     

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

به ســـلامــت

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

 
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست


گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن


گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست


گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

 
جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست


رفتــي تو خدا پشت پناهت به سلامـــــت


بگـــذار بسوزد دل من مسئله اي نيســت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

فــانــوس نــظــر

در شــبی از شــب هـا بــه مــن گــفتــی شــب بــاش

مــن کـه شب بودم و شب هسـتم و شــب گشــتـم و

شــب خــواهــم بود  

 بــه امــیـد  ایـــنــکه تــو فـــانــوس نــظــرهــام شــوی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

تقـــــدیـــم بــــــه عـــــشــــقــــم

زندگـــي در توســـت / عشــــق در چشـــمانت / آب پـــاكيه تو را

ميــخـــــواند /

 

 آســــمان وســـعــت چشـــمان تـــو را مينــــگرد / شــــور در لــــعل

لبــــت ميـــريزد .

 

/ شـــب در رنـــگ رخت ميـــميرد / زنـــدگــي يـــعني تكــيه ي

شـــانـــه ي مـــن بر

 

سر تو / زنـــدگي چـــيزي نيســـت كه لــــب طاغــــچه ي عـــادت از

يـــاد مــــن و تـــــو

 

بـــــرود / تـــــقــديـــم بـــه او كه مـــيداند دوســــتش دارم

عـــزیــــزم خیلی دوستـــت دارم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

کـــاش مــی شد

مــی رســـد روزی کــــه بـــــی مـــــن روزهـــــایـــــت ســـــر کـــــنی

مـــی رســـد روزی کــــه مـــــــرگ  عــــــــــشق را بـــــــاور کــــــنــی

  مــی رســـد روزی کــــــه تنـــــــهــا در کـــــــنــــار قــــلــــــب مـــــن 

 شــــــــــعـــرهــــــــای کــــــهـــنــــه ام را مــــو به مـــو بـــاور کـــنـی

کــــــــــــــاش مــــی شـــــــــد بــــــــــــاور کــــــــــــــنـــــی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

بــــی همـــــــــــــــــتا

خـــــــــدایا

من در کــــلبه فقیرا نه ام چــــــیزی دارم کــــــه تو در عـــــــرش        کــــبریا نــــــداری

"مــــــــــن چـــــــون توِِِِِیــــــــــــی دارم و تو چــــــــــــــــــــون

خــــــــــــودی نـــــداری . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

غم

نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ما را

به زحمت جغدها پیدا میکنند ویرانه ما  را

از آن شادم که غم آهسته میآید به بالینم

چه سازم گرغم هم گم کند ویرانه مارا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

بوی گلــاب نمی آید

هوا بوی گلاب میداد.یادت هست آن روز امدیم مهمانیت؟خودت دعوت کرده بودی. چادر کلوکه زنان صورت نازکم را خر اش میداد.نمیدانم ادم ها خیلی بلند بودند یا من خیلی کوتاه کـــه صورتشان را نمیدیدم.شنیده بودم که معجزه میکنی.گفتم الان آرزو میکنم بزرگ شوم تا آدم بزرگهارا کنار بزنم تا ببیایم پیشت.اما اینطور نشدو من هفت ساله ماندم. مادرم دستم را محکم چسبیده بودتا گم نشوم.دست هایش خیس عرق بود و چشمهایش نمناک "مامان" برای چی گریه میکند؟لبهایش میجنبید برای دعا برای توسل به مقام آقا امام رضا علیه السلام....هوا بوی گلاب میداد . مادرم دستم را به سمت ضریح کشـــیدومن خنکای ضریح آهنی را حس کردم.بلند گفتم می خوام زود بزرگ بشم.یک آن فشار هیکل تنومند زنی روی قفســـه سینه ام فکر دعا را از سرم پراند.دیگر حتی بوی گلا ب را نمی شنیدم.هوا معطر بود اما نه از بوی گلاب که چیزی شبیه ادکـــلن تی رز.وای چه قدر دلم برای عطر گلابت تنگ شده بود.آقا جون خدا کنه این آخرین دعوتت نباشه 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط نیا یش  | 

آمدندو بردند عشق را

آمدند و بردند عشق را...

و آمدند به سادگی آب خوردنی

و بردند عشق را .چه بردنی

در این میان بلور سادگی شکست و مرد

و هیچکس نمرد ز سوگ این دل شکستنی

دوام نیاورد آرزو در این قفس

پرید و رفت تا تماشا . چه رفتنی

و سوخت در میان شاخه های سبز عمر

ز سوز هجر محبت ققنوس ماندنی

و من که تازه خاسته ام از بوی آتشش

تابیده ام که بمانم. چه ماندنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط نیا یش  | 

نصیحت

چند نصیحت

نگران بودم از اينكه كفش نداشتم، تا اينكه مردي را در خيابان ديدم كه پا نداشت.

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا گل ته كفشي كه لگد مالش مي كند را هم خوشبو مي كند.

اينكه من دست خالي به سوي مردم دراز كنم و كسي چيزي در آن نگذارد بدبختي نيست. بدبختي ين است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسي چيزي از آن برنگيرد.

ممکن است كسي را كه با او خنديده اي را فراموش كني ولي كسي را كه با او گريسته اي را هرگز از ياد نخواهي برد.

بياد داشته باش كه خوشبختي اين نيست كه تو چه داري يا چه هستي خوشبختي صرفا آن چيزي است كه در درون تو مي گذرد.

هرگز نباخته اي ماداميكه از شكست خود چيزي آموخته باشي.

آن كسي كه در حال تولد نباشد در حال مرگ است.

ريشه گلي است بي اعتنا به شهرت و آوازه.

لاك پشت ها راه را بهتر از خرگوش ها مي شناسند.

هرگزتسلیم نشو، هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد.

دیگران را ملامت نکن ، مسئولیت های زندگیت را خود بپذیر.

گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند.

هرگز امید را از کسی سلب نکن، شاید این تنها چیزی باشد که دارد.

وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن ، از آنها درس بگیر و بگذر.

هرگز گره ای را که می شود باز کرد، نبر هنگام مواجهه با کار سخت ، طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است.

مردم دار باش ، هرگز کسی را از خود نرنجان.

خود را با معیار های خودت بسنج ، نه با معیار های دیگران.

فراوان بخند ، شوخ طبعی درمان تقریبا همه دردهای زندگی است.

از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند.

برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند- هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد- احترام قائل باش.

هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده.

نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ،میکل آنژ ،مادر ترزا، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند.

حال و هوای بچگی را فراموش نکن.

خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن.

به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر.

اشخاص را مانند چاي كيسه اي در نظر بگيريد تا در آب داغ نيفتند، متوجه جوهر وجودي خود نمي شوند.

 

به نظر من اگه یه نفر بخواد این موضوعات رو تو زندگیش مد نظر قرار بده همیشه در زندگی موفق خواهد شد. درسته دوستان؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط نیا یش  |